1. آقای میم سرش درد می‌کند. و وقتی اینطور است، خيلی خيلی خيلی بی‌حوصله و بداخلاق میشود.
2. آقای میم می‌گويد يک آينه‌ی کوچک را روی ميز بگذاريد ، درست عمود بر آينه به چشم‌هايتان خيره شويد ، و آرام روی آينه تف کنيد. اين کار را هر شب قبل از خواب يک بار انجام دهيد. اگر فکر می‌کنيد يک بار کم است ، چند بار انجام دهيد.
3. از آن روزهاست که آقای میم را با يک من عسل هم نمی‌توان خورد. بس که تلخ است. آقای میم سعی می‌کند که اين تلخی‌اش را تا حد امکان نشان ندهد. اما هر کاری که می‌کند بهتر از اين نمی‌شود.
4. آقای میم دیشب خواب دید با دختری آشنا شده است که با هم رابطه ی نزدیکی پیدا کرده اند و به گردشی خارج از شهر رفته بودند. آقای میم انصافا ً از دختر خوشش آمده بود. اخلاقی جذاب همچنین اندامی زیبا و قابل ستایشی داشت. آقای میم عاشقانه خوشش میامد از او. نسبت دور کمر او نسبت به دور باسنش تقریباْ هفت دهم ِ درصد بود و اکثر فاکتور های جذابت را برای هر مردی را در خودش جای داده بود. آقای میم با او عشق بازی میکرد. او به شدت اهل عشق و شهو-ت بود. (لطفا تصورتان ، اول عشق و سپس هم خوابگی باشد) چرا باید موقع های حساس از خواب بپریم ؟  حالا آقای میم از صبح داشت به این فکر میکرد که در چند روز گذشته کجا آن دخترک را دیده بود ، به کنار - حالا که ذکور از این خواب های این طرفی میبینند مونث ها هم متقابلا ً باید از این نوع خواب ها با غیر همجنسانشان ببینند. تصور این خواب ها هم شاید بتواند جذاب باشد!... ها ها.
5. برای اینکه بینش نظری مخاطب عوض نشود لازم بذکر است برای میم/مهمتر از س. + ک... -  بغل میباشد.
6. آقای میم میگويد که اصولن بعضی از ضرب‌المثل‌ها خيلی غلط هستند. مثلن آنی که می‌گويد «پايان شب سيه سپيد  است». چراکه اين ضرب‌المثل دقت نمی کند که در عوض «پايان روز سپيد هم شب سيه است».
7. يعنی اگر ما نگوييم شما خودتان به فکرتان نمی‌رسد بياييد اين آقای میم را ببريد سينما؟

آقای میم - مردی برای تمام فصل ها
ما اول يک پست نوشتيم با عنوان « آقای میم و افت جامعه‌ی دينی » ، بعد بلگفا گفت چاپ نمی‌شود و دراز است و بايد چند بخش‌اش کنی. ما هم کل قضيه را بی‌خيال شديم به خاطر دیدن پست های بیشماری از دوستانمان در بلاگهایشان و دیدن روحیه یشان - تصميم گرفتيم راجع به اعتماد و وقار و دوستی بنويسيم...
آقای میم می ‌گويد دوستی يعنی اعتماد. اعتماد امر پيوسته است. يعنی نمی‌شود يک لحظه به کسی اعتماد داشت و لحظه‌ی بعد نداشت و دوباره لحظه‌ی بعد داشت. اعتماد ِ منقطع اعتماد نيست. متضاد اعتماد شک است. اگر به کسی شک کنيم (حتا برای يک لحظه) يعنی به او اعتماد نداريم. وقتی اعتماد وجود ندارد يعنی دوستی‌ای وجود ندارد. آيا اين معادله خيلی پيچيده است؟؟؟
آقای میم همه‌ی شما را دعوت می‌کند به Dignity. آقای میم می‌گويد نکنيد آقا جان ، نکنيد. با زندگی و احساسات مردم بازی نکنيد. اگر کسی را نمی‌خواهيد از همان اول به‌اش بگوييد. مردم را برای تفريح خودتان بين زمين و هوا نگه نداريد. با دست پس زدن و با پا پيش کشيدن کار يک آدم حسابی نيست. تخم/تخمک اين را داشته باشيد که اگر کسی را می‌خواهيد اين را واضح بگوييد، اگر هم نمی‌خواهيد آن « نه » را بياييد بگوييد. استخوان لای زخم گذاشتن با Dignity جور درنمی‌آيد. اين‌قدر شرف داشته باشيد که دست طرف را بگيريد و ببريد يک گوشه‌ای به‌اش بگوييد باباجان من تو رو دوست ندارم ، وقت و لطيف‌ترين احساساتت رو با من تلف نکن. اين خيلی بهتر است تا اينکه مردم را به بهانه‌ی اينکه خودتان هم نمی‌دانيد داريد چه کار می‌کنيد دنبال خودتان راه بيندازيد ، و آخر سر با يک قيافه‌ی حق ‌به‌جانب بزنيد زير همه چيز و کل قضيه را از اصل منکر بشويد که « کی؟ چی؟ من؟؟ من از اول هم نمی‌خواستم. تو از اول هم دچار توهم بودی... ». Dignity آقا جان.

اين پست بسيار فلسفی و بيمزه و طولانی است و اگر حال خواندن يک نوشته ی فلسفی و طولانی را نداريد مستقيم به بخش کامنت رفته و اين عبارت را تايپ کنيد: بلاگ نازی داری ، ما خيلی باهات حال ميکنيم.

آقای میم و يهودستيزی در اسلام يا چه‌طور ياد گرفتم با دامن ماکسی دوچرخه‌سواری کنم
خب آقای میم در اين بلاگ به هر کس که خواسته حمله کرده و هر چيز را که خواسته نقد و گاهی مسخره کرده است. حالا شايد فکر کنيد موضوع «دين» از زير دست آقای میم قـِصِـر (يعنی چی؟) دررفته است. ولی اين طور نيست. دين از موضوعات اصلی ذهن آقای میم است. اگر هم کمتر راجع به‌اش حرف میزند دلايلی دارد. شايد دوست ندارد بيايد و يهو گند بزند به تمام باورهايی که مردم کل زندگی‌شان را بر آن بنا کرده‌اند. حالا شايد ما راضی اش کرديم بيايد و گاهی يک سيخی هم به اين داستان بزند. ببينيد ، اينكه يک كتاب مذهبی برنامه‌ای برای سكونت موقت و سالم در اين دار فانی ارائه كند يک امر بديهی است. وعده‌ها اما قابل مطالعه هستند. به باور آقای میم ، وعده‌های يک كتاب آسمانی برآيند واقعی و اورجينالی از ماهيت و چند و چون زندگی مردم همان روزگار است. فی‌المثل در كتاب « آسمانی » اسلام عزيز ، دقت كنيد

........(حذف))))))))))))

چی شد که فهميدم تو کوچيک‌ تر از اونی بودی که من به خاطرت تا نزديکای زمين بيام و حالا باز اين همه راه رو برگردم جايی که تو از اون ‌جا معلوم نيستی
می گويند آدم‌ها نياز دارند ، کلن. انواع و اقسام ، رنگ و وارنگ. می گويند آدم‌ها نياز دارند به هم‌ دلی ، بالاتر از خيلی نيازهای ديگر. می ‌گويند آدم‌ها نياز دارند گاهی فقط ، يکی باشد که اوهوم ‌اوهوم کند برای شان. يکی باشد که بلد باشد تاييدشان کند صرفن. بلد باشد که وقتی دارند غر می ‌زنند ، دل‌شان گرفته ، روحشان مچاله شده ، حفره‌های خالی دل‌شان  زيادی بزرگ شده ، دستی به مهر بکشد روی تن‌شان. پوست‌شان را لمس کند. و از اين لمس‌کردن ، پوست شکاف بردارد ، آن‌قدر شفاف بشود که شکاف بردارد. خيال‌شان تخت بشود که کسی هست که دست‌شان را گرفته ، هميشه. توفيری هم ندارد که اين آدم ، بهارنارنج باشد ، خانواده باشد ، دوست باشد ، عابری غريبه باشد ، يا سگی باشد که صاف دارد با آن چشم‌های خيسش توی چشم آدم نگاه می‌کند. می گويند آدم‌ها خودشان نمی‌دانند معمولن ، که تا چه حد هم‌دلی گره از کارشان باز خواهد کرد ، اخم‌ و تـَـخم‌شان را پاک خواهد کرد ، روح‌شان را جلا خواهد داد. من غالبن با خودم فکر می‌کنم آدم‌ها ، همان‌قدر که به هم‌دلی نياز دارند ، نياز دارند که هم‌دلی کنند. نياز دارند که دست بکشند روی پوستِ نازک‌شده‌ی آدم‌هايی که دوست‌شان دارند. نياز دارند که ببينند خودشان را که دارند نوازش می‌کنند خستگی روح ِ محبوب‌شان را. نياز دارند که کسی باشد که هم‌دلی‌اش را بياورد پيش آن‌ها. نياز دارند که گوش‌شان را بسپارند به حرف‌های تلخ و شيرين ِ نازنين ِ زند‌گی‌شان. نياز دارند که در آغوش بکشند روح و تن ِ انسانی را که بلد است به زند‌گی ‌ِ نکبت‌شان رنگ بدهد. نياز دارند که...
کلن آدم‌ها نياز زياد دارند ، می‌دانيد؟ خيلی هم بلد نيستند اين نيازهای ريز و درشت‌شان را به زبان آدمی‌زاد بگويند.خيلی هم بلد نيستند چه‌طور و کی، کجا، نيازهای دلبندهای‌شان را برآورده کنند. درد ِ آدم‌بودن به همين جور چيزهاست.

و من تا عمر دارم می‌ايستم و می‌جنگم با تو و از آن جای خالی که هنوز فتح نکردی دفاع می‌کنم تا يک روز يک نفر پيدا شود ، صاحب آن جای خالی که خيلی از تو پُرزورتر باشد. خيلی... آن‌قدر که دوتايی بتوانيم بيرونت کنيم ، آن‌قدر که دوتايی زورمان به يادت بچربد...

پ ن : خسته شديد؟ حوصله‌تان سر رفت؟ ضربدر قرمز گوشه‌ی صفحه چشمک عاشقانه می‌زند؟
پ ن : عنوان پست بعد « آقای میم  و معراج بی ‌بازگشت » است.

آدم‌های دنيا دو دسته‌اند.
آن‌هايی که خيال می‌کنند آدم‌های دنيا واقعن دو دسته‌اند ، و باقي آدم‌های دنيا. آقای میم جزو دسته‌ی اول است. آقای میم معتقد است آدم‌بزرگ‌ها دو دسته‌اند. وقتی به آنها خبر می‌دهی که با دوست پسر يا دختر جديدی آشنا شده‌ای در منطقه‌ی حساس زندگی‌شان قرار میگيرند. اين‌جاست که خود را به راحتی به تو معرفی می‌کنند با پرسيدن اولين سوال. راحت، بی‌دردسر و سريع.
گروه اول می‌پرسند: کجا پيدايش کردی؟ خوشگل يا خوش‌تيپ است؟ پولدار است؟ با هم س*ک-س کرديد؟ باکره است يا؟ برايت پول خرج می‌کند؟ چند وقت است دوست هستيد؟ مطمئن هستی که دوست ديگری ندارد؟ به تو وفادار است؟ چطور آشنا شديد؟
گروه دوم می‌پرسند: با هم می خنديد از ته دل؟ با او خوشحال هستی؟ وقتی اولين بار به چشمانش نگاه کردی چيزی در دلت فرو ريخت؟ به او که فکر می‌کنی در دلت‌ ذوق می‌کنی؟ در کنار ميگساران به سلامتی‌اش می‌نوشی؟ در لحظه‌های خوب زندگی‌ات آرزو می‌کنی کاش او هم بود؟ وقتی قهوه‌ی تلخ می‌نوشی ، دلت برای صدايش تنگ می‌شود؟ زير باران بدون چتر قدم زده‌ايد؟ موزيک خوب که گوش میکنی دلت برايش تنگ می‌شود؟ شب‌ها که می‌خوابيد دور از هم ، زير لب به او شب بخير می گويی؟

از فانتزی ‌های آقای میم است که يک روز وقتی آن مانتو قهوه‌ای ‌ات را پوشيده‌ای و جيگرتر از هميشه شده‌ای ،  دستت را بگيرد و ببرد ته ِ  کتاب‌ خانه ،  توی آن راه‌روهای خلوت ادبيات فارسی ،  گلويت را با يک دست بگيرد و بچسباندت به يکی از قفسه‌ها ،‌ بعد همين‌طور که داری خفه می شوی و دست و پا می زنی ، صورت‌اش را بياورد نزديک و بويت کند و بعد همين‌طور که دست‌اش را شُـل می کند که سُـر بخورد پايين و برود يکی از سينه‌ هايت را محکم بگيرد ،  لب‌هايش را از روی گونه‌ات سُر بدهد روی لب‌هايت و لب پايين‌ات را چنان لای لب‌هايش فشار بدهد که طعم‌اش ته ‌نشين بشود. برای يک عمر...

آقای میم باز شروع کرده است به سيگار کشيدن. آقای میم سيگار می ‌کشد نه به‌خاطر اينکه ژان پل سارتر و شريعتی و فئودر داستایفسکی و کامو هم سيگار می ‌کشيدند. و نه به ‌خاطر اينکه سيگار نماد انـتـلکـتوالـيـسم است. آقای میم سيگار می ‌کشد چون دلش می ‌خواهد...

آقای میم اين روزها تلفن را گذاشته روی انسرينگ و تفريح‌اش شده احضار روح. می‌گويد کلاً يک آپارتمان خالی به هيچ چيز بيشتر از احضار روح پا نمی دهد. دفعه‌ ی آخر هم که ديديم‌اش می‌گفت روح آريو برزن را احضار کرده که بعد هم نتوانسته برگردانش و آخر مجبور شده بکندش توی شيشه‌ی مربا برعکس بگذارد روی کانتر آشپزخانه.

آقای میم همچنین ديروز به دانشگاه رفت. يک ليوان نسکافه خورد. برای چند نفر به نشانه‌ی سلام - سر تکان داد و برای چند نفر دیگر هم انگشت اشاره اش را عمودی کمی خم کرد... يک دوری در حياط زد. بعضی از دخترها که به نظر جذاب می‌آمدند را در ذهنش لخت مجسم کرد. و به سرعت از دانشگاه خارج شد. آقای میم وقتی سوار ماشین شد  ،‌ دفتر يادداشت‌اش را در‌آورد و در آن نوشت:
Il me semble que je serais toujours bien la je ne suis pas

دست‌ نوشته‌های آقای میم:  ( پرت‌وپلا ):   از شانس گه ِ من کشيشی که می ‌خواستم برايش اعتراف کنم گوشش سنگين بود.  حالا فرض کنيد تو آن اتاقک مسخره ،  من دهنم را چسبانده‌ام به توری و او هم گوشش را گذاشته روی توری.....  و من داد می ‌زدم: « من زن همسايه را می ‌کنم. هر روز. »........ و او باز می گفت: « زن همسايه را چه کار می ‌کنی؟ »...

عاشقانه‌های آقای میم: با تو آدم می ‌فهمد که مفهوم زيبايی تعبير هندسی هم دارد "خدا همه هنرش را در خنده‌های تو خرج کرده "...

آقای میم فکر می‌کند اگر در شصت و هفت سالگی احتياج به عمل قلب باز پيدا کند ، بعد از اينکه پزشک‌ها قفسه‌ی سينه‌اش را باز کنند ، تمام اتاق عمل پر از بوی بدن تو شود که آن روز روی در و ديوار دلش ته‌نشين شد...

 آقای میم  احمق ديروز رفته تلگراف ‌خانه‌ ی موزه ‌ی آن ور خيابان، نشسته کنار متصدی،می‌گويد بزن:
تل‌گراف گران است ، نقطه
تل‌گراف‌خانه دور است ، نقطه
برگرد ، نقطه
از همان روز که چادر فخرالزمان را گرفته بودی و نگاهم کردی و من تا ته بابهمایون دنبال تهمانده ‌ی نگاه تو و چادر فخرالزمان دويدم و خانه ‌تان را ياد گرفتم و همان شد که هرشب نصف مواجب خياط ‌خانه‌ام می ‌رفت پای دو قرون کرايه ‌ی دوچرخه و می آمدم تا ته بابهمايون و ربعساعت معطل آمدنت می ‌ماندم و به غمزه نگاهم می‌ کردی و می ‌خنديدی و می ‌رفتی و می رفتم...
تا حالای روزگار کج‌مدار ، سهم من همين حسرت آمدنت بوده ، نقطه
برگرد، نقطه
(اين میم احمق نمی فهمد کسی که می ‌رود، ديگر بر نمی‌گردد. ممکن است کسی شبيه او برگردد، ولی او نيست ، فقط شبيه اوست. کسی که می‌رود ، حتا اگر برگردد ، يک تکه‌اش را ، يک تکه‌ ی خيلی حياتی‌اش را ، آن جايی که رفته جا می ‌گذارد. آن کسی که برمی‌ گردد خودش نيست، يکی ديگر است ، تازه اگر برگردد)

دچار درگيری با سکوت شده‌ايم. سکوت طرف مقابل می‌تواند نشانه بسی بسيار چيزها باشد. بی‌اطلاعی ، بهت‌زدگی ، خودکلاس‌بالابينی ، حواس‌پرتی ، در عوالم ديگر بودن ، خماری ، خواب‌آلودگی ، شوت‌بودن ، تواضع ، فروتنی ، عدم توانايی تشخيص هر از بر ، فيلسوف‌بودن ، متفکربودن ، شديد از سطح بحث بالا بودن ، بی‌تفاوتی ، بی‌اعتنايی ، عاشقی ، مشکوکی ، دختر زيباروی ميز کناری و…

سلام. حال ما خوب است. ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور، که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گويند.