آقای میم و زیبای خفته
بند1: زندگی آقای میم از آنجایی تغییر کرد که فهمید اسطوره وجود ندارد. حالا شما این جمله را در یک ثانیه می‌خوانید و رد می‌شوید و ذهن‌تان را درگیر درک معنی‌اش نمی‌کنید ، ولی اگر آقای میم اینی هست که هست دلیل‌اش این است که روزی فهمید اسطوره وجود ندارد. اسطوره هم فقط رستم و هرکول و آفرودیت نیست. اسطوره هر چیزی است که هوس این در سرش بیفتد یا بیندازند که مثل این‌ها بشود.

بند۲: جواب آقای میم به آن خانومی/آقایی که به زعم خودشان متلکی انداخته‌اند و همچنین باعث تغییر لینک وبلاگ ما شدند: شما هم از دانش‌جوهای دانشکده‌ ی ما هستید و چنین پیداست که به همان دردی مبتلایید که در ما تشخیص داده‌اید. ظاهرن خداوند در مورد اعطای نعمت اعتمادبه‌نفس به شما دریغ نورزیده است چه اگر من به جای شما بودم با این بضاعت اندک از سواد ادبی و این نمونه‌های بازاری از داستان‌نویسی ، کمتر خودم را برهنه در برابر انظار عمومی قرار می‌دادم.

آقای میم و فرار به جلو

(حذف)

آقای میم از اینکه کسی به‌اش بگوید دوست‌اش دارد ناخود‌آگاه خنده‌اش می‌گیرد . آقای میم فکر می‌کند به اندازه‌ی کافی دوست داشته شده است. زیادی‌اش می‌شود. خفه می‌شود.


آقای میم و جای حساس
این عمه‌ی آقای میم دستش را روی جای حساسی گذاشته است. البته الان که برداشته ، وگرنه که نمی‌شد هم دست ایشان روی جای حساس باشد و هم آقای میم در حال نوشتن این ‌ها باشد! قصه از وقتی شروع شد که چند سال پیش آقای میم یک مرض عجیب و غریبی گرفت که دیگر دوا و درمان جواب نمی‌ داد و احتیاج به نوش‌ دارو بود. عمه‌ی آقای میم هم وسط این گیر و دار نذر کرد که اگر آقای میم حالش خوب بشود برود مشهد پابوس امام رضا (خودش نه ها! آقای میم برود!!). اتفاقن حال آقای میم خوب شد و همچین حالش که جا آمد تازه فهمید چه کلاهی سرش رفته است. حالا از آن موقع ایشان هر وقت آقای میم را می‌بیند شروع می‌ کند آیه و حدیث خواندن که پا شو برو نذر من را ادا کن! عمه‌ی آقای میم یک پسر تپل ‌مپلی دارد که تقریبن همسن‌وسال آقای میم است و همین ماه پیش زد و این آقا مریض شد. البته چیز مهمی نبود. ولی سرمای سختی خورده بود. آقای میم هم رفته بود خانه ‌ی عمه‌اش یک سری بزند که دید عمه‌خانم توی آشپزخانه دارد می‌گوید الهی بمیرم و بچه‌ام مریض است و از این حرف‌ ها. آقای میم هم درآمد که: عمه جان نذر کرده‌م ایشالا میثم که خوب شد ، کولش کنی پابرهنه از تهران بری کربلا سر راه هم مشهد یه استوپ بزنی و این نذر ما رو ادا کنی.

وقتی انگشت شست آقای میم میجنبد یا مناجات...
مرتیکه‌ی بی‌شعور بی‌سواد آمده در تله‌ویزیون می‌گوید « البته ترجمه‌ی آقای عزت‌الله فولادوند از قرآن خیلی رسا و گویا نیست. » (عاقل)(حذف) هنوز نمی‌فهمد عزت‌الله فولادوند قرآن را ترجمه نکرده و آن که قرآن را ترجمه کرده مهدی فولادوند است. البته از آرزوهای آقای میم است که کسی در حد و اندازه‌‌ی عزت‌الله فولادوند قرآن را ترجمه کند. ولی انصاف این است که ، دست بر قضا ، ترجمه‌ ی آقای مهدی فولادوند ، برخلاف اظهار نظرهای آن مردک کم‌ مایه ، از روان‌ترین و گویاترین ترجمه‌هایی است که تا به‌حال از قرآن شده است. البته آقای میم خودش ترجمه‌ها را اغلب نمی‌خواند و معتقد است تا آنجا که ممکن است باید آب را از سرچشمه نوشید.

(حذف - خیلی ها لیاقت خواندن این پست را نداشتند - لذا حذف گردید تا همچینی دلمان خنک شود)

شنیده شده است که عده‌ای افراد معلوم‌الحال رفته‌اند و پشت بلاگ آقای میم صفحه گذاشته‌اند که آره بلاگ آقای میم مدتی است مثل خودش لوس و لوث شده و اصلن به مطالب جدی نمی‌پردازد. آقای میم هم برای اینکه دهن در و همسایه را ببندد که باز نروند پشت سر بگویند که ایراد از مَرده ‌ست و اینا ، تصمیم گرفته به مطالب به قول حضرات جدی بپردازد. و همان‌طور که می‌دانید لقمه‌ ی کمتر از یونیورس از گلوی آقای میم پایین نمی‌رود پس برای شروع دست می‌گذارد روی اثبات وجود خدا:
یک کاسه‌ی ملامین بردارید ، تنهایی به اتاق ‌تان بروید و تمام پرسش ‌هایی را که برای ‌شان پاسخی ندارید روی کاغذ کوچکی بنویسید و در کاسه بیندازید. کاسه را لبه‌ی طاقچه بگذارید. حالا شما یک خدا دارید. اولین سه‌شنبه‌ی هر فصل ، کاسه را بیاورید و سوال‌ها را مرور کنید. تا زمانی که حتا یک سوال در کاسه باشد ، شما هنوز هم یک خدا دارید.
طاقچه یک‌ جور مزه‌پراکنی است...! چون طاقچه در دنیای واقعی وجود ندارد و فقط در سریال‌ هایی که خانه‌ها حوض پر از ماهی و هندوانه دارند ، ‌دیده می‌شود......... کاسه را همان کنار مانیتور بگذارید.کعبه و بت ‌خانه بهانه‌ ست...... 

دست‌نوشته‌های آقای میم : پرت‌وپلا : مرد جان ‌به ‌لب‌ رسیده منم بریده منم دریده منم ریده منم....

ش...... های آقای میم
آقای میم در یک محله‌ی فرهنگی زندگی می‌کند. دور تا دور خانه‌ی آقای میم را دبیرستان دخترانه گرفته است. خدا بدهد برکت. کسانی که در نزدیکی مدرسه‌ی دخترانه زندگی کرده باشند می‌دانند که صدای مدرسه‌ی دخترانه با صدای قفس پرنده چندان فرقی نمی‌کند. حالا. مدیر یکی از این دبیرستان‌ها تصمیم گرفته بود برای رفاه حال دانش‌آموزان که مثلن بتوانند در حیاط مقنعه‌شان را بردارند ، ارتفاع دیوارهای مدرسه را از سه متر به شیش متر افزایش دهد. و بعد از محاسبات مهندسی خیلی پیچیده توسط ابرکامپیوترها روی دیوارها تیر‌آهن‌هایی با قطر چهارده کار گذاشته شد و صفحات ایرانیت را به‌شان وصل کردند. از پنجره‌ی خانه‌ی آقای میم همچنان تقریبن تمام حیاط معلوم بود و آقای میم روزی چند بار می‌آمد و سرک می‌کشید که ببیند بالاخره این‌ها چقدر از لباس‌هایشان را درمی‌آورند. آقای میم حتا تلسکوپ پسر خاله اش که در مدرسه جایزه گرفته بود را هم پشت پنجره کار گذاشته بود که یک موقع چیزی از زیر دستش در نرود. آقای میم فردا که آمد پشت پنجره دید که نسیم صبحگاهی بیست و چهار متر از دیوار مدرسه را خوابانده است در پیاده‌رو و کلن مدرسه اُپن شده است. حالا این قضیه صدمات جانی نداشته است. اما قیافه ‌ی خانم مدیر این روزها خیلی باید دیدنی شده باشد.